ایام عمر میشمرد دور ماه و سال
ساقی بیار باده که بس تنگ شد مجال
ساقی بیا که حشمت جم نیست جز وبال
درده می مغانه از آن کاسه سفال
جمشید را بگو سخن از جام در جهان
جام جهان نماست مرا کاسه سفال
ما مرد عشق و رند خراباتیایم و مست
بر ما ریا و زهد حرام است و می حلال
ساقی فدای دور تو گردم به گردش آی
دور فلک همین شب و روز است و ماه و سال
بر لوح دیده نقش جمال تو چون کشم
بیرون بود تصورت از عرصه خیال
زایل چگونه میشود این شور عشق ما
آن حسن بیمثال تو تا هست بیزوال
عمری مضی بهجرک والدهر قد یزول
یا منیتی هواک من القلب لا یزال
دست از جفا نمیکشد این چرخ کینهجو
ساقی بیار باده که گشتیم پایمال
تا کی حدیث واعظ نادان و قول شیخ
مطرب بگو که سخت ملوم ز قیل و قال
دور از رخش دریغ که با محنت فراق
مردیم و ماند در دل ما حسرت وصال
ساغر ز جام عشق تو جاوید زنده است
کاو خضر جاودان بود از چشمه زلال