گنجور

بخش ۵ - حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا

 
سعدی
سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع
 

شنیدستم از راویان کلام

که در عهد عیسی علیه‌السلام

یکی زندگانی تلف کرده بود

به جهل و ضلالت سر آورده بود

دلیری سیه نامه‌ای سخت دل

ز ناپاکی ابلیس در وی خجل

به سر برده ایام، بی حاصلی

نیاسوده تا بوده از وی دلی

سرش خالی از عقل و از احتشام

شکم فربه از لقمه‌های حرام

به ناراستی دامن آلوده‌ای

به ناداشتی دوده اندوده‌ای

نه چشمی چو بینندگان راست رو

نه گوشی چو مردم نصیحت شنو

چو سال بد از وی خلایق نفور

نمایان به هم چون مه نو ز دور

هوی و هوس خرمنش سوخته

جوی نیکنامی نیندوخته

سیه نامه چندان تنعم براند

که در نامه جای نبشتن نماند

گنهکار و خودرای و شهوت پرست

به غفلت شب و روز مخمور و مست

شنیدم که عیسی در آمد ز دشت

به مقصوره عابدی برگذشت

به زیر آمد از غرفه خلوت نشین

به پایش در افتاد سر بر زمین

گنهکار برگشته اختر ز دور

چو پروانه حیران در ایشان ز نور

تأمل به حسرت کنان شرمسار

چو درویش در دست سرمایه‌دار

خجل زیر لب عذرخواهان به سوز

ز شبهای در غفلت آورده روز

سرشک غم از دیده باران چو میغ

که عمرم به غفلت گذشت ای دریغ!

بر انداختم نقد عمر عزیز

به دست از نکویی نیاورده چیز

چو من زنده هرگز مبادا کسی

که مرگش به از زندگانی بسی

برست آن که در عهد طفلی بمرد

که پیرانه سر شرمساری نبرد

گناهم ببخش ای جهان آفرین

که گر با من آید فبئس القرین

نگون مانده از شرمساری سرش

روان آب حسرت به شیب و برش

در این گوشه نالان گنهکار پیر

که فریاد حالم رس ای دستگیر

وز آن نیمه عابد سری پر غرور

ترش کرده بر فاسق ابرو ز دور

که این مدبر اندر پی ما چراست؟

نگون بخت جاهل چه در خورد ماست؟

به گردن در آتش در افتاده‌ای

به باد هوی عمر بر داده‌ای

چه خیر آمد از نفس تر دامنش

که صحبت بود با مسیح و منش؟

چه بودی که زحمت ببردی ز پیش

به دوزخ برفتی پس کار خویش

همی رنجم از طلعت ناخوشش

مبادا که در من فتد آتشش

به محشر که حاضر شوند انجمن

خدایا تو با او مکن حشر من

در این بود و وحی از جلیل الصفات

در آمد به عیسی علیه الصلوة

که گر عالم است این و گر وی جهول

مرا دعوت هر دو آمد قبول

تبه کرده ایام برگشته روز

بنالید بر من به زاری و سوز

به بیچارگی هر که آمد برم

نیندازمش ز آستان کرم

عفو کردم از وی عملهای زشت

به انعام خویش آرمش در بهشت

و گر عار دارد عبادت پرست

که در خلد با وی بود هم نشست

بگو ننگ از او در قیامت مدار

که آن را به جنت برند این به نار

که آن را جگر خون شد از سوز و درد

گر این تکیه بر طاعت خویش کرد

ندانست در بارگاه غنی

که بیچارگی به ز کبر و منی

کرا جامه پاک است و سیرت پلید

در دوزخش را نباید کلید

بر این آستان عجز و مسکینیت

به از طاعت و خویشتن بینیت

چو خود را ز نیکان شمردی بدی

نمی‌گنجد اندر خدایی خودی

اگر مردی از مردی خود مگوی

نه هر شهسواری به در برد گوی

پیاز آمد آن بی هنر جمله پوست

که پنداشت چون پسته مغزی در اوست

از این نوع طاعت نیاید به کار

برو عذر تقصیر طاعت بیار

چه رند پریشان شوریده بخت

چه زاهد که بر خود کند کار سخت

به زهد و ورع کوش و صدق و صفا

ولیکن میفزای بر مصطفی

نخورد از عبادت بر آن بی خرد

که با حق نکو بود و با خلق بد

سخن ماند از عاقلان یادگار

ز سعدی همین یک سخن یاد دار

گنهکار اندیشناک از خدای

به از پارسای عبادت نمای

 


با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

بیت ۲۱:
«که گر با من آید فبس القرین»
باید به صورت
«که گر با من آید فبئس القرین»
باشد.

👆☹

یغما نوشته:

در متن کلیات سعدی باهتمام محمد علی فروغی، مصراع اول بگونه زیر آمده است . “که ” زیادی است.

شنیدستم از راویان کلام که در عهد عیسی علیه‌السلام

همچنین بیت هفتم بگونه زیر آمده است .

نه چشمی چو بینندگان راست رو نه گوشی چو مردم نصیحت شنو

” به جای “به پای” - “نه پای” صحیح است.

👆☹

Hamishe bidar نوشته:

چقدر دل شیخ اجل از پارسای عبادت نمای خون بوده است. تو گویی همین حالا سخن میگوید:
نخورد از عبادت بر آن بی خرد
که با حق نکو بود و با خلق بد
سخن ماند از علاقلان یادگار
ز سعدی همین یک سخن یاددار
گنهکار اندیشناک از خدای
به از پارسای عبادت نمای
واقعاً شاهکار است این شعر.
با احترام!

👆☹

Hamishe bidar نوشته:

سخن ماند از علاقلان یادگار
ز سعدی همین یک سخن یاددار
علاقلان یعنی چه؟
منظور عاقلان نیست؟

👆☹

احسان نوشته:

بیت آخر که بر اساس حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هست اینگونه هم شنیده بودم:

گنه کار اندیش ناک نزد خدای
به از عابد زاهد خود نمای

👆☹

سمانه ، م نوشته:

احسان گرامی
بیتی که آوردید وزن شعر را بر هم می زند
همان ، گنهکار اندیشناک از خدای
به از پارسای عبادت نمای
درست است
شاد زی

👆☹

شاهین داوری نوشته:

با سلام
در مصرع اول “که” به اشتباه آمده و وزن فعولن فعولن فعولن فعل را بر هم میزند و حالت صحیح مصرع “شنیدستم از راویان کلام” میباشد.
با تشکر

👆☹

محمدامین احمدی فقیه نوشته:

سلام و درود
ازین حکایت شیرین سعدی برای برگردان سوره دخان بهره بردم.

👆☹

سید احمد مجاب نوشته:

سخن ماند از (عاقلان) یادگار
ز سعدی همین یک سخن یاددار

👆☹

روفیا نوشته:

دید شخصی فاضلی پر مایه‌ای
آفتابی درمیان سایه‌ای
می‌رسید از دور مانند هلال
نیست بود و هست بر شکل خیال
تو گویی طبیعت حالات روحی آدمیان بسیار مستعد تبدیل شدن به ضد خود است.
اگر خیالات برمان دارد که عابد و زاهد هستیم بناگاه نوعی عصیانگری و تفرعن در درونمان جان می گیرد.
اگر دچار توهم خودبزرگ بینی شویم آرام آرام از چشم آدم ها می افتیم و کوچک و حقیر می شویم.
اگر خیال کنیم خیلی با سواد و یا حتا دانا هستیم دیگر گوشمان به حرف هیچ کس بدهکار نیست و رفته رفته نادان و خیره سر می شویم.
اگر در رویارویی با مسیحایی به گذشته خود برگردیم و ببینیم که هیچ نقطه روشنی در زیستمان نمی یابیم خالصانه و صادقانه آرزو می کنیم ای کاش بتوانیم دست کم در مسیر او گام برداریم.
و هر قدر از خود متشکر و نسبت به خود آسانگیر باشیم به همان نسبت
کمتر شوق بهروزی داریم.
تو گویی هر لحظه و هر آن زندگی آبستن بهشتی و دوزخی در خود است و ما دایما بین این دو دوزخ و بهشت در حال تاب خوردن.
عمر همچون جوی نونو می رسد
مستمری می نماید در جسد
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتیست
مصطفی فرمود دنیا ساعتیست

👆☹

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید