طبیبی پریچهره در مرو بود
که در باغ دل قامتش سرو بود
نه از درد دلهای ریشش خبر
نه از چشم بیمار خویشش خبر
حکایت کند دردمندی غریب
که خوش بود چندی سرم با طبیب
نمیخواستم تندرستی خویش
که دیگر نیاید طبیبم به پیش
بسا عقل زورآور چیردست
که سودای عشقش کند زیردست
چو سودا خرد را بمالید گوش
نیارد دگر سر برآورد هوش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
این حکایت درباره تاثیر عاشقی و مغلوب شدن عقل و هوش در برابر عشق است. شاعر با روایت داستانی درباره یک حکیم و پزشک به این موضوع میپردازد.
یک پزشک خوشچهره در شهر مرو بود که قامت خوش او دلهای زیادی را ربوده بود.
نه از عاشقان خود خبر داشت و نه میدانست که عاشق او چشم بهراه اوست.
دردمندی غریب حکایت میکند که مدتی به آن طبیب، دل باخته بودم.
(در آن مدت) تندرستی خود را نمیخواستم تا آمدن طبیب به نزد من متوقف نشود.
چه بسیار عقلهای قوی و زورمند در برابر هوس عشق، ضعیف و زیردست میگردند.
وقتی که عشق و سودا، عقل و خرد را مقهور میکند دیگر هوش و ذکاوتی نمیماند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.