گنجور

 
ابوالفرج رونی
 

نو گشت به فر ملک این صفه زرین

این صفه زرین که بهشتی است نوآئین

این گنبد ثابت که در او ثابت گشتند

خورشید و مه و مشتری و زهره و پروین

این مجلس خرم که در او چهره نمودند

خیری و گل و نسترن و سوسن و نسرین

خضر است به باغ ملک آراسته از نور

حور است به قصر ملک آورده به کابین

وصاف چنین قبه نیارست در اوصاف

نقاش چنین نقش نپرداخته در چین

رود از خم طاقتش به صدا یافته از یاد

سحر از خط صنعتش نوا ساخته تلقین

سقفش به سرافرازی چون حشمت پیروز

شکلش به دل افروزی چون صورت شیرین

با برگ گل از گلشن ریزان شده تکیه

تکیه شده در مجلس او با گل گلچین

خسرو عضدالدوله خرم شده در آن (وی)

مر پادشه شاهان سلطان سلاطین

مسعود که از اختر مسعود فروزد

در دایره کفر همی نایره دین

عالم ز رضا و سخطش پیش دل و چشم

گه چشمه خضر آرد گه کوره بر زین

احرار سرایش همه با حکمت لقمان

اترک سپاهش همه با حشمت افشین

در جنگ دلیریش پلنگ جگر آور

گوئی که رمیدستی گنجشک ز شاهین

در حق سواریش به چابک زبر چرخ

گفتی که فرودستی زین از بر خرزین

تا مار نه چون رمح بود شهد نه چون صبر

تا باز نه چون جغد بود مهر نه چون کین

این شیر در این بیشه آباد بماناد

به ازاده و با آنکه از او زاید آمین