گنجور

 
ابوالفرج رونی
 

آمد از حوت برنهاده ثقل

پیشوای ستارگان به حمل

پر لطایف نموده عرض هوا

در طرایف گرفته طول جبل

کرده بر آب و باد و خاک طباع

آتش او هزار گونه عمل

روز و شب را به مسطر انصاف

استوا داده چون خط جدول

زود بینی کنون ز اشهب روز

ادهم ناب شب شده ارجل

نافه های تبت گشاده صبا

روضه های بهشت زاده طلل

باقلی ها شکوفه آورده

راست چون چشم اعور و احول

لاله و گل کفیده روی به روی

چون سماکین رامح و اعزل

راغها را کمال نعمت حق

بسته در سبزه دامن منهل

باغها را جمال حضرت شاه

کرده پر گوهر آستین امل

صاحب کافی آسمان علوم

خواجه منصور آفتاب دول

آنکه بی حکم او عطیت عفو

عالمی بود ضایع و مهمل

از وقارش به صد هزاران رنج

نکشد کوه قاف یک خردل

ذات عقل است عرض او به حساب

گر مفصل کنیش یا مجمل

مسند سامی رسالت را

آیتی شد کفایتش منزل

نزد ملک در سیاست گام

تا نیابد زرای او مدخل

پر کند نعمتش دهان نیاز

بگسلد هیبتش میان اجل

کلک وهمش گشاده راز قضا

لوح فهمش گرفته علم ازل

ای سپرده به خاصیت مه و سال

قدم همت تو فرق زحل

وسعت هستی کف تو کند

مشکل نیستی به عالم حل

هم ترا دارد از تو چرخ مثال

هم ترا دارد از تو دهر بدل

هر کرا تاختن دهد جودت

بدر گیرد به جای بدره بغل

آن زمین است ساحت در تو

که نیارد بر او سپهر خلل

وان زبانه است برق کینه تو

که ازو عاجز است آب حیل

تا برآید ز شاخ غیب همی

گل صنع خدای عزوجل

هوش تو سوی رطل باد و قدح

گوش تو سوی مدح باد و غزل

نیک خواهت چشیده عز امید

بدسگالت کشیده رنج وحل