گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

اسیر کل فلان دوله‌ای که در امروز

ز کل خلق جهان مر ورا غم خویش است

چو سوی من نظری می‌نکرد می‌گفتم

کز این سپس بکند روزگار در پیش است

کنون برآمد عمری و همچنان کارم

به کام طبع حسود و دل بداندیش است

سزای آن که کند عمر خویشتن ضایع

بر آستان چنین غر زنی از این بیش است

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
جهان ملک خاتون

مرا غمی که ز عشق تو بر دل ریش است

به شرح راست نیاید که غم از آن بیش است

ز طعن دشمن بیهوده گوی بر تن من

به جای هر سر مویی ز غم سری بیش است

مرا ز خویش ملالست خاصه بیگانه

[...]

اهلی شیرازی

زبخت بد جگرم از جفای اوریش است

بلای بخت بدم از جفای او بیش است

چه طالع است ندانم چه بخت شور است این

گه گر جهان همه نوش است بخت من نیش است

حریف من نشود هیچ مهربان هرگز

[...]

وحدت کرمانشاهی

به کیش اهل حقیقت کسی که درویش است

به یاد روی تو مشغول و فارغ از خویش است

ز پوست تخت و کلاه نمد مکن منعم

که در دیار فنا تخت و تاج درویش است

به تیر غمزه و نازت ز هر کنار بسی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه