شمارهٔ ۳۱ - در ستایش طمغاج خان و مرثیه فرزند مغروقش چغرتکین گوید
سزا بود که شود اشک ملک و دولت خون
روا بود که شود چتر لهو و انس نگون
که ملک عالم از قصد چرخ مشتی خورد
که درد آن نپذیرد سکون به هیچ فسون
فراخ بذل شهنشاه زاده آن شاهی
که تنگ بود جهان را ز حمل او هامون
غریق گشت به رودی درون که هر چشمی
شده است از آن روز امروز اشک صد جیحون
چو بحر آبسکون است چشمها تا شد
شریف قالب شهزاده را در آب سکون
گهر ز آب برآرند چون که از کف ملک
چنین به آب درافتاد گوهر مکنون
سپهر نیکویی کرد و پس به آب انداخت
شنیده بود مگر آن مثل سپهر حرون
چو باد بینم یک شهر کرده بر سر خاک
چه آتش است کز این آب برفروخت اکنون
از آن سپس که ز گردون ملک و دولت یافت
خجسته طلعت او چون هلال روزافزون
در آب طلعت فرخ نمود از آنکه هلال
گه اندر آب نماید رخ و گه از گردون
که دید هرگز دریا فتاده اندر رود
زهی عجایب احکام ایزد بیچون
زهی زمانه جافی کسی کند با خود
درست گشت مرا این که الجنون فنون
خجستهای که ز جود خزانهپردازش
هزار حسرت و درد است بر دل محزون
سپهر خنجر او را ز بهر ضبط جهان
هزار نصرت میداد هر دمی به دیون
کمال قدرش نشناختی زهی ناقص
به آب چونش بفروختی زهی مغبون
به طبع خویش عمل کرد عالم غدار
به کام خویش جهان یافت اختر وارون
حذر نکرد سپهر دلیر از شاهی
که تیغ اوست به تسکین فتنهها مفتون
جلال دولت طمغاج خان که تابع اوست
همیشه طالع مسعود و طایر میمون
خدایگانی کز عشر عدل او امروز
به عالم اندر یک ربع نیست نامسکون
ز باغ دولت او برد چرخ تازهگلی
که اشک صدر جهان شد ز درد آن گلگون
چگونه صدر زمانه قرین غم نبود
چو هست قدر وی از شاه با فلک مقرون
اگر چه عارضه معجونپذیر نفتاده است
به خون دیده همی خاک ره کند معجون
خدایگان شریعت که نقشبند سخاش
لباس نظم مرا کرد رشک بوقلمون
به لطف خویش از این بنده عفو فرماید
گر این قصیده نیفتاده راست بر قانون
تمام باشد الحق در این مصیبت و درد
که این بدیهه از این مخلص اوفتد موزون



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بتی که سجده برد پیش او مه گردون
به نیکوئی بر او نیکوان دیگر دون
بدان دو لاله مصقول دل کند مشغول
بدان دو سنبل مفتول دل کند مفتون
اگر نوان و نگونست زلف او چه عجب
[...]
چو اشک ابر به گل برچکیده بینم خوی
بر آن دو عارض گلگون و آن دو زلف نگون
شگفت نیست ز آتش بکاهد آب ولی
ز آتش دلم آب دو دیده گشت فزون
چرا فروخته تر باشد آتش رخ تو
[...]
شدست روز همه خلق فَرّخ و میمون
به روزگار شه نیکبخت روزافزون
شه زمانه ملکشاه کافرید خدای
همیشه طالع او سعد و طلعتش میمون
به طلعتش همه ساله منورست زمین
[...]
چو از حدیقهٔ مینای چرخ سقلاطون
نهفته گشت علامات چتر آینه گون
ز نقشهای عجیب و ز شکلهای غریب
صحیفه های فلک شد چو صحف انگلیون
جناح نسر و سلاح سماک هر دو شدند
[...]
زهی محل رفیعت ز حد و هم بیرون
نهاده گوشه مسند بر اوج نه گردون
امام مشرق و اقضی القضاه روی زمین
که مثل تو ننماید سپهر آینه گون
خرد نداند گفتن مناقب تو که چند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.