سزا بود که شود اشک ملک و دولت خون
روا بود که شود چتر لهو و انس نگون
که ملک عالم از قصد چرخ مشتی خورد
که درد آن نپذیرد سکون به هیچ فسون
فراخ بذل شهنشاه زاده آن شاهی
که تنگ بود جهان را ز حمل او هامون
غریق گشت به رودی درون که هر چشمی
شده است از آن روز امروز اشک صد جیحون
چو بحر آبسکون است چشمها تا شد
شریف قالب شهزاده را در آب سکون
گهر ز آب برآرند چون که از کف ملک
چنین به آب درافتاد گوهر مکنون
سپهر نیکویی کرد و پس به آب انداخت
شنیده بود مگر آن مثل سپهر حرون
چو باد بینم یک شهر کرده بر سر خاک
چه آتش است کز این آب برفروخت اکنون
از آن سپس که ز گردون ملک و دولت یافت
خجسته طلعت او چون هلال روزافزون
در آب طلعت فرخ نمود از آنکه هلال
گه اندر آب نماید رخ و گه از گردون
که دید هرگز دریا فتاده اندر رود
زهی عجایب احکام ایزد بیچون
زهی زمانه جافی کسی کند با خود
درست گشت مرا این که الجنون فنون
خجستهای که ز جود خزانهپردازش
هزار حسرت و درد است بر دل محزون
سپهر خنجر او را ز بهر ضبط جهان
هزار نصرت میداد هر دمی به دیون
کمال قدرش نشناختی زهی ناقص
به آب چونش بفروختی زهی مغبون
به طبع خویش عمل کرد عالم غدار
به کام خویش جهان یافت اختر وارون
حذر نکرد سپهر دلیر از شاهی
که تیغ اوست به تسکین فتنهها مفتون
جلال دولت طمغاج خان که تابع اوست
همیشه طالع مسعود و طایر میمون
خدایگانی کز عشر عدل او امروز
به عالم اندر یک ربع نیست نامسکون
ز باغ دولت او برد چرخ تازهگلی
که اشک صدر جهان شد ز درد آن گلگون
چگونه صدر زمانه قرین غم نبود
چو هست قدر وی از شاه با فلک مقرون
اگر چه عارضه معجونپذیر نفتاده است
به خون دیده همی خاک ره کند معجون
خدایگان شریعت که نقشبند سخاش
لباس نظم مرا کرد رشک بوقلمون
به لطف خویش از این بنده عفو فرماید
گر این قصیده نیفتاده راست بر قانون
تمام باشد الحق در این مصیبت و درد
که این بدیهه از این مخلص اوفتد موزون