گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

ای حسن بسته بر قمرت رنگ ارغوان

ایزد نهاده در شکرت رنگ ناردان

برده به زیر عنبر تو یاسمن وثاق

کرده به گرد شکر تو طوطی آشیان

بنموده حسن از لب و دندان تو به خلق

برج ستاره گوهر و درج عقیق کان

چون بر زمین ز روی توام آفتاب هست

ز افلاس گو ستاره مباشم در آسمان

ای در نهاده در دو لب آخر چه جرم کرد

ای در که در نهیش همی زآن نسق به جان

چون قحط موی نیست تو را با چنان دو زلف

آخر ز نیم تار چرا می‌کنی بیان

یک ذره کردگار تو را چون نداد سنگ

پیکان غمزه را به چه بر می‌کنی فسان

بر دل ببسته‌ام در سودای وصل تو

کآن خانه را عظیم بلند است آستان

در سر هر آنکه مغز وصال تو داشت در

امروز باد می‌بردش گرد استخوان

گل‌ها پدید گشت ز خاک و به هر گلی

در خاک می‌کنی به عوض عاشقی نهان

گفتم مگر رسید شب قدر وصل تو

کز گل هزار شمع برافروخت بوستان

لاله مگر که ذکر دل من همی کند

کآن کشت خون گرفت دهانش هم چنان

چون برف رنگ روز شد از صحن خاک محو

وز طره بنفشه چو شب شد همه جهان

ماند از برای لعل گل وزر شنبلید

بیدار چشم نرگس چون چشم پاسبان

چون بوستان ستاره نمودش ز گل به روز

بلبل به حق همی کند ار می‌کند فغان

وقت است اگر شود شب هجران تو به سر

چون صد هزار صبح برآمد ز گلستان

صد بار بنده خاک درت را دهان چو داد

یک بار چبود ار به وصالش دهی زبان

پرسی چگونه دل تو شادمانه نیست

در عهد جور تو دل و آنگاه شادمان

از باد بوی طره تو یافت چارکت

بر باد از گزاف نداده است خان و مان

در تو ندید رنگ و شد از دیده رنگ‌ریز

بر تو نیافت دست و شد از عشق داستان

درپاش در زمانه همین دیده من است

جز من کسی نیافت مگر یار مهربان

ترسم مها که فاش کنی در چشم من

این راز عشق مانده پنهان ز همگنان

نی نی که هر که جایی دری فشانده دید

آن را به جود صاحب عادل برد گمان

دارا نظام ملک خداوند صدر دین

دستور ملک بخش و وزیر ملک نشان

جان کرم محمد یوسف که بر کرام

باشد چو شاه بر همه شاهان خدایگان

هر لفظ اوست چشمه صد بحر پر درر

هر خلق اوست غنچه صد روضه جنان

بر شارع حوادث رایش چو آفتاب

مر خلق را به نور کرم گشته میزبان

گر جود او عرق کندی آمدی برون

از هر مسام تنگش صد گنج شایگان

کس را عطای خویش به سر بر نمی‌زند

کاو هست بس رحیم و عطاهاش بس گران

ای طافح شرف شده در پای تو رکاب

وای غرق کرم شده در دست تو جنان

آویزه‌ای است حلم تو را کوه بیستون

فضل آیه‌ای است جود تو را بحر قیروان

پر زر خزان مثال رجود تو هر وطن

خرم بهاروار ز خلق تو هر مکان

بحر و سحاب و چشمه خورشید در سخا

خویش‌اند و جود فایض تو فخر خاندان

من بحر را به جود تو تشبیه می‌کنم

گویی مگر ندیده‌امی بحر را کران

ای از سرشک حاسد جاه عریض تو

پر لعل صحن عالم پیروزه طیلسان

بر خوان خود نهاده فلک قرص آفتاب

یعنی که امد ستم قدر تو میهمان

گردون نخست پایه و شعر رهی دوم

آن را که بر جلال تو آید به نردبان

در جست دشمن تو از فلک نحوس

بر اوج رفعت تو فرستند دیده‌بان

ای اسم داده هم نفس روح را سخن

وای نام کرده نایژه رزق را بنان

در سایه کلاه تو ماهی است نوربخش

در طی آستین تو ابری است درفشان

پیوسته نقش‌بند ز تو کلک مستفید

دائم صدف‌گشای ز تو لفظ ترجمان

قاصر ز عزم و نهضت تو جره سفید

خایف ز باس صولت تو شرزه ژیان

تا نیز بندگانت کجا طعمه‌شان دهند

مانده دو زاغ دائم بر گوشه کمان

ذات مطهر تو طرازی مذهب است

بر کرته خلق شده آخر الزمان

جز مجلس تو هیچ کسی اهل فضل را

یک کاسه پیش ننهد بی‌حرب هفت خوان

ور فی المثل چو تیغ زبان آهنین کنم

فرسوده گردد ار کنم اوصاف تو بیان

مستغنی است بنده به اقبال تو از آن

آب حیات شعر فرو شد برای نان

واین شعر گفت تا شود از یمن خدمتت

چون ماه فیض گستر و چون چرخ کامران

ای ذکر مکرمات تو ورد زبان دهر

چون ذکر مکرمات خود اندر جهان بمان

دست تو جود گستر و جود تو رزق بخش

لطف تو عمرپرور و عمر تو جاودان

هم مرضیای رای تو را ملک در پناه

هم مر بقای عمر تو را عدل در ضمان

دشمن خروش پیشه گرفته چو عندلیب

فرخنده دوست باز فتاده چو گلستان

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
رودکی

هان! صائم نوالهٔ این سفله میزبان

زین بی نمک ابا منه انگشت در دهان

لب تر مکن به آب، که طلقست در قدح

دست از کباب دار، که زهرست توامان

با کام خشک و با جگر تفته درگذر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از رودکی
عنصری

گفتم نشان ده از دهن ای ترک دلستان

گفتا ز نیست، نیست نشان اندرین جهان

گفتم که ساعتی ببر من فرونشین

گفتا که باد سرد زمانی فرو نشان

گفتم که باد سرد زیان داردت همی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
فرخی سیستانی

بگشاد مهرگان در اقبال بر جهان

فرخنده باد بر ملک شرق مهرگان

سلطان یمین دولت میر ملوک بند

محمود امین ملت شاه جهان ستان

شاهی که پشت صد ملک کامران بدید

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
ناصرخسرو

بنگر بدین رباط و بدین صعب کاروان

تا چونکه سال و ماه دوانند هردُوان

من مر تو را نمودم اگرچه ندیده بود

با کاروان رباط کسی هر دُوان دَوان

از رفتن رباط نه نیز از شتاب خود

[...]

ازرقی هروی

گویی که ماه و مشتری از جرم آسمان

تحویل کرده اند بباغ خدایگان

وز ماه و مشتری شده آن خاک پرنگار

نوری عجیب صورت و شکلی بدیع سان

نی نی ، که ماه و مشتری از وی ربوده اند

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ازرقی هروی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه