رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قصاید » قصاید بلند » شمارهٔ ۲۸

ای حسن بسته بر قمرت رنگ ارغوان

ایزد نهاده در شکرت رنگ ناردان

برده به زیر عنبر تو یاسمن وثاق

کرده به گرد شکر تو طوطی آشیان

بنموده حسن از لب و دندان تو به خلق

برج ستاره گوهر و درج عقیق کان

چون بر زمین ز روی توام آفتاب هست

ز افلاس گو ستاره مباشم در آسمان

ای در نهاده در دو لب آخر چه جرم کرد

ای در که در نهیش همی زآن نسق به جان

چون قحط موی نیست تو را با چنان دو زلف

آخر ز نیم تار چرا می‌کنی بیان

یک ذره کردگار تو را چون نداد سنگ

پیکان غمزه را به چه بر می‌کنی فسان

بر دل ببسته‌ام در سودای وصل تو

کآن خانه را عظیم بلند است آستان

در سر هر آنکه مغز وصال تو داشت در

امروز باد می‌بردش گرد استخوان

گل‌ها پدید گشت ز خاک و به هر گلی

در خاک می‌کنی به عوض عاشقی نهان

گفتم مگر رسید شب قدر وصل تو

کز گل هزار شمع برافروخت بوستان

لاله مگر که ذکر دل من همی کند

کآن کشت خون گرفت دهانش هم چنان

چون برف رنگ روز شد از صحن خاک محو

وز طره بنفشه چو شب شد همه جهان

ماند از برای لعل گل وزر شنبلید

بیدار چشم نرگس چون چشم پاسبان

چون بوستان ستاره نمودش ز گل به روز

بلبل به حق همی کند ار می‌کند فغان

وقت است اگر شود شب هجران تو به سر

چون صد هزار صبح برآمد ز گلستان

صد بار بنده خاک درت را دهان چو داد

یک بار چبود ار به وصالش دهی زبان

پرسی چگونه دل تو شادمانه نیست

در عهد جور تو دل و آنگاه شادمان

از باد بوی طره تو یافت چارکت

بر باد از گزاف نداده است خان و مان

در تو ندید رنگ و شد از دیده رنگ‌ریز

بر تو نیافت دست و شد از عشق داستان

درپاش در زمانه همین دیده من است

جز من کسی نیافت مگر یار مهربان

ترسم مها که فاش کنی در چشم من

این راز عشق مانده پنهان ز همگنان

نی نی که هر که جایی دری فشانده دید

آن را به جود صاحب عادل برد گمان

دارا نظام ملک خداوند صدر دین

دستور ملک بخش و وزیر ملک نشان

جان کرم محمد یوسف که بر کرام

باشد چو شاه بر همه شاهان خدایگان

هر لفظ اوست چشمه صد بحر پر درر

هر خلق اوست غنچه صد روضه جنان

بر شارع حوادث رایش چو آفتاب

مر خلق را به نور کرم گشته میزبان

گر جود او عرق کندی آمدی برون

از هر مسام تنگش صد گنج شایگان

کس را عطای خویش به سر بر نمی‌زند

کاو هست بس رحیم و عطاهاش بس گران

ای طافح شرف شده در پای تو رکاب

وای غرق کرم شده در دست تو جنان

آویزه‌ای است حلم تو را کوه بیستون

فضل آیه‌ای است جود تو را بحر قیروان

پر زر خزان مثال رجود تو هر وطن

خرم بهاروار ز خلق تو هر مکان

بحر و سحاب و چشمه خورشید در سخا

خویش‌اند و جود فایض تو فخر خاندان

من بحر را به جود تو تشبیه می‌کنم

گویی مگر ندیده‌امی بحر را کران

ای از سرشک حاسد جاه عریض تو

پر لعل صحن عالم پیروزه طیلسان

بر خوان خود نهاده فلک قرص آفتاب

یعنی که امد ستم قدر تو میهمان

گردون نخست پایه و شعر رهی دوم

آن را که بر جلال تو آید به نردبان

در جست دشمن تو از فلک نحوس

بر اوج رفعت تو فرستند دیده‌بان

ای اسم داده هم نفس روح را سخن

وای نام کرده نایژه رزق را بنان

در سایه کلاه تو ماهی است نوربخش

در طی آستین تو ابری است درفشان

پیوسته نقش‌بند ز تو کلک مستفید

دائم صدف‌گشای ز تو لفظ ترجمان

قاصر ز عزم و نهضت تو جره سفید

خایف ز باس صولت تو شرزه ژیان

تا نیز بندگانت کجا طعمه‌شان دهند

مانده دو زاغ دائم بر گوشه کمان

ذات مطهر تو طرازی مذهب است

بر کرته خلق شده آخر الزمان

جز مجلس تو هیچ کسی اهل فضل را

یک کاسه پیش ننهد بی‌حرب هفت خوان

ور فی المثل چو تیغ زبان آهنین کنم

فرسوده گردد ار کنم اوصاف تو بیان

مستغنی است بنده به اقبال تو از آن

آب حیات شعر فرو شد برای نان

واین شعر گفت تا شود از یمن خدمتت

چون ماه فیض گستر و چون چرخ کامران

ای ذکر مکرمات تو ورد زبان دهر

چون ذکر مکرمات خود اندر جهان بمان

دست تو جود گستر و جود تو رزق بخش

لطف تو عمرپرور و عمر تو جاودان

هم مرضیای رای تو را ملک در پناه

هم مر بقای عمر تو را عدل در ضمان

دشمن خروش پیشه گرفته چو عندلیب

فرخنده دوست باز فتاده چو گلستان