گنجور

 
رضی‌الدین آرتیمانی

درین بوستانم نه هایی نه هویی

درین گلستانم نه رنگی نه بویی

چه کردم چه گفتم چه دیدی که هرگز

نیایی نپرسی نخواهی نجویی

خمارم کجا بشکند جام و باده

به هر حال اگر خم نباشد سبویی

دویدیم چون آب بر روی عالم

ندیدیم در هیچ آب رو‌یی

نکردیم هرگز کسی را سلامی

رسیدیم هرجا، کشیدیم هویی

چه شوری است در سر رضی را ندانم

که پیوسته دارد به خود گفتگویی

 
 
 
sunny dark_mode