گنجور

 
رهی معیری
 

عمری از جور چرخ مینا رنگ

رنجه بودم، ز رنج بیماری

یافت آئینه وجودم زنگ

از جفای سپهر زنگاری

تار شد دیدگان روشن بین

زرد شد، چهرگان گلناری

همچو موشی نحیف گشت و نزار

تن فربه چو گاو پرواری

آزمودم همه طبیبان را

در شفاخانه های بهداری

کار آن جمله و طبابتشان

کار بوزینه بود و نجاری

نه حکیمی، خبر ز حکمت داشت

نه پرستاری، از پرستاری

پیش بیطار رفتم آخر کار

چاره ای خواستم ز ناچاری

و آن شفابخش دام و دد، بگرفت

دستم و رستم از گرفتاری

بی تأمل علاج دردم کرد

تن ز غم رست و من ز غمخواری

طرفه بین، کز طبیبم آن نرسید

که ز دانای فن بیطاری

یا من از خیل چارپایانم

یا طبیبان از هنر عاری