گنجور

 
رفیق اصفهانی

ترک تو چون ز دل کسی ای دلستان کند

جانی تو جان، چگونه کسی ترک جان کند

نالد به یاد سرو قد دلکشت همان

مرغ دلم بسدره اگر آشیان کند

من آدمی بجز تو ندیدم که چون پری

از خلق دل عیان برد و رخ نهان کند

با صد زبان غمت نتوان گفت پیش خلق

شرح غم تو دل به کدامین زبان کند

جان و دلست منزل و مأوای او که او

منزل به دل نماید و مأوا به جان کند

گفتی دلت چه خواهد از آن، لطف یا ستم

خواهد دلم که آنچه دلش خواهد آن کند

از پیریم چه باک که صد پیر چون مرا

پیر مغان به یک قدح می جوان کند

پیران جوان شوند به میخانه به رفیق

چندی به صدق خدمت پیر مغان کند