گنجور

 
رفیق اصفهانی

بود هر درد را درمان شکی نیست

ولی دردا که درد من یکی نیست

به راه عشق رو گر مرد راهی

کز این به سالکان را مسلکی نیست

به هر تارک بود آن خاک در تاج

ولی این تاج بر هر تارکی نیست

به قتل من چه حاجت ناوک آن

که تیر غمزه کم از ناوکی نیست

خوشم با مجلس مستان که آنجا

بزرگی را جدل با کوچکی نیست

رفیق از غم به صورت کو چه پیر است

به دل کودک‌تر از وی کودکی نیست