گنجور

 
رفیق اصفهانی

خوش آن محفل که هر دم ساغر می

وی از من گیرد و من گیرم از وی

بیا نایی نوا سر کن دمادم

بیا ساقی قدح پر کن پیاپی

که خوش باشد می گلگون کشیدن

به بانگ ارغنون و ناله ی نی

نباشم شاد و خرم تا نباشد

به دستم ساغر و در ساغرم می

مشو مغرور حسن ای گل که دارد

بهار دلربائی در عقب دی

برآرم بی تو آه از سینه تا چند

ببارم بی تو اشک از دیده تا کی

رسد تا کی به گردون هایهایش

رفیق خسته را دریاب هی هی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

گل خندان خجل گردد بهاری

که تو رنگ از بهار و گل به آری

بسیم ومشک نازد جان ازیرا

که سیمین عارض و مشکین عذاری

نگار قندهاری قند لب نیست

[...]

باباطاهر

دیم یک عندلیب خوشنوائی

که می‌نالید وقت صبحگاهی

بشاخ گلبنی با گل همی گفت

که یارا بی وفایی بی وفائی

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از باباطاهر
امیر معزی

همای کلک تو مرغی است لاغر

که از منقار او شد ملک فربی

هر آنکس کو تو را بیند بپرسد

که این خورشید تابنده است یا نی

نظامی عروضی

بسا کاخا که محمودش بنا کرد

که از رفعت همی با مه مرا کرد

نبینی زآن همه یک خشت بر پای

مدیح عنصری مانده‌ست بر جای

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه