گنجور

 
رفیق اصفهانی

نظر سوی دل افگاری نداری

اگر داری بمن باری نداری

نظر داری بمن از بس تغافل

چنان داری که پنداری نداری

جفا گفتم نداری داری اما

وفا پنداشتم داری نداری

طبیب دردمندانی و رحمی

بحال زار بیماری نداری

ترا از خارخار من چه پروا

که در دل از کسی خاری نداری

رقیبت همدمست و همنشین غیر

از این ننگ و از آن عاری نداری

به بیرحمی شوی ترسم گرفتار

که رحمی بر گرفتاری نداری

برو قدری رفیق از کوی او دور

که اینجا قدر و مقداری نداری