گنجور

 
رفیق اصفهانی

زان دم که با تو عهد گسل عهد بسته ام

با هر که عهد بسته همان دم شکسته ام

هر جا شنیده ام که تو روزی گذشته ای

هر روز رفته تا به شب آنجا نشسته ام

خو کرده ام به گوشه ی دام تو ورنه من

آن مرغ زیرکم که ز صد دام جسته ام

دانه مکش ز من که من از بخت واژگون

بر خویش اگرچه شوم به یاران خجسته ام

یوسف رخی و خضر قدم عیسوی دمی

بنگر به من که عاجز و بیمار و خسته ام

خیرات تندرستی و شکر جوانیت

بر حال من ببخش که پیر و شکسته ام

می ترسد او که ساعدش آلایدم بخون

من خود رفیق ورنه ز جان دست شسته ام