گنجور

 
رفیق اصفهانی

عیانست از رخ کاهی، ز اشک ارغوانی هم

که دارم درد پنهانی به دل داغ نهانی هم

به خونم کش که مرگ و شربت مرگ از تو عاشق را

ز عمر جاودانی به ز آب زندگانی هم

توانی کشت در یک لحظه چون من صد اگر خواهی

و گر خواهی به یک دم زنده کردن می توانی هم

بود از ماهرویان مهربانی خوش، تو آن ماهی

که باشد مهربانی از تو خوش نامهربانی هم

نه من در عهد پیری شهره ی عشق جوانانم

که در عشق جوانان شهره بودم در جوانی هم

کنم پیوسته تا منع رقیبان از سر کویش

بر آن در روز دربانی کنم شب پاسبانی هم

رفیق ار بی زبانم من چه غم چون هست یار من

زباندانی که می داند زبان بی زبانی هم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
قصاب کاشانی

به چشم کم مبین بر آن من در خسته‌جانی هم

فلک را می‌توانم زد به هم در ناتوانی هم

به من بی آنکه گردد هم‌نشین برگشته مژگانش

به این دیر آشنایی می‌نماید سرگرانی هم

تلاش وصل اگر افکنده باشد بر پر عنقا

[...]

سحاب اصفهانی

چو باشد آن لب میگون شراب ارغوانی هم

بگو وصف زلال کوثر آب زندگانی هم

به کویش رفتم و از ضعف نتوانم که باز آمد

توانایی به کار آمد مرا و ناتوانی هم

ز خط گیرم که کم شد کبر و ناز او عبث باشد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه