گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

دلم زخم بلا دارد ز چشم تیر بالایی

که دارد چون کمر بستی و همچون زلف لالایی

بدان کان پای من باشد به دام زلف او، گر تو

ز دستی بشنوی روزی که: زنجیریست بر پایی

به اشک چشم بر گریند مردم در بلا، لیکن

نه هراشکی چو جیحونی، نه هر چشمی چو دریایی

نخواهم یافتن یکشب مجال خلوتی با او

که هرگز کوی دلبندان نشد خالی ز سودایی

هلاک من نخواهد بود جز در عشق و می‌دانم

کزین معنی خبر کرده مرا یک روز دانایی

ز هر سویم غمی سر کرد و تشویشی و اندوهی

کجایی آخر ای شادی؟ تو هم بر کن سر از جایی

ز من هر لحظه میپرسی که کارت: چیست؟ این معنی

کسی را پرس کو دارد به کار خویش پروایی

مرا از عشوه هر روزی به فردا می‌دهی وعده

مگر کامروز مردم را نخواهد بود فردایی؟

ز آه اوحدی او را چو آگاهی دهم گوید:

چه گویی پیش من چندین حدیث باد پیمایی؟

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
منبع اولیه: ویکی‌درج
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.