گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

او را که در سماع سخن نیست حالتی

فریاد و رقص او نبود جز ضلالتی

چون ذره آنکه رقص کند در رهش ز عشق

روشن چو آفتاب بیابد ولایتی

هر کس که او نه از سر دردی زند نفس

لازم شود بهر نفس او را خجالتی

آشوب رقص و شور و شر و های و هوی او

دیوانگیست این همه بی‌وجه حالتی

بر مدعی ببند در خانقاه عشق

تا در میان جمع نیارد ثقالتی

آنرا که پای رفتن و دست وصول نیست

بهتر ز سوز سینه نباشد رسالتی

مشغول ذکر دوست به معنی عجب مدار

کورا ز شور و مشغله بینی ملامتی

چون راه سر مرد به معنی گشاده گشت

از پر یشه‌ای بکند ساز و آلتی

اندر جهان حوالت هر کس به جانبیست

ما را به جانب تو زهی خوش حوالتی!

جانا، دلم به آتش دوری بسوختی

آه! ار به وصل خود نکنی استمالتی

چون اوحدی به جان سخن کی رسد کسی؟

تا از کتاب دل بنخواند مقالتی

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.