گنجور

غزل شمارهٔ ۷۳۷

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خانهٔ صبر مرا باز برانداخته‌ای

تا چه کردم که مرا از نظر انداخته‌ای؟

هر دم از دور مرا بینی و نادیده کنی

خویش را نیک به جایی دگر انداخته‌ای

عوض آنکه به خون جگرت پروردم

دل من بردی و خون در جگر انداخته‌ای

ناوک غمزه بیندازی و بگریزی تو

تا ندانم که تو بیدادگر انداخته‌ای

گفته بودی که: دلت را به وفا شاد کنم

چون نکردی به چه آوازه در انداخته‌ای؟

باد را بر سر کوی تو گذر دشوارست

زان همه دل که تو بر یک دگر انداخته‌ای

آن سواری تو، که در غارت دل صد نوبت

رخت جان برده و بارم ز خر انداخته‌ای

ای بسا سوخته دل را! که به پروانهٔ غم

آتش اندر زده چون شمع و سر انداخته‌ای

ز اوحدی دل سر زلف تو ببر دست و کنون

نیست در زلف تو پیدا، مگر انداخته‌ای؟



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.