گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

وقت گلست، ای غلام، روز می است، ای پسر

شیشه بیار و قدح، پسته بریز و شکر

جامهٔ زهدی، که بود بر تن ما، تنگ شد

بادهٔ صافی بیار، جامهٔ صوفی ببر

ای صنم چنگ ساز، تن چه زنی؟ رود زن

ای بت عاشق‌نواز، غم چه خوری؟ باده خور

می که تو داری به کف روزی و مقسوم تست

تا نخوری قسم خود وعده نیاید به سر

چون به یقین خورد نیست روزی خود را، تو نیز

دیر چه پایی؟ بنوش، تا برسی زودتر

ای که میان بسته‌ای باز به خون‌ریز ما

چند ز مسکین کشی؟ کار نداری دگر؟

بار تو من برده‌ام، بر دگری می‌خورد

رنج زیادت ببین، کار سعادت نگر

روز و شبم بردرت، دیده به امید تو

از در وصلی درآی، تا ندوم دربدر

در دل من سوز عشق شعله زن آمد و لیک

زانچه مرا در دلست هیچ نداری خبر

باده بیاور، که هیچ توبه نخواهند کرد

مدعی از وعظ خشک، اوحدی از شعر تر

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.