گنجور

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حمیدالدین بلخی

این دیده بماند خیره در ماتم او

خونابه فسرده گشت اندر دم او

اوحدالدین کرمانی

خود دمدمه ای است آدمی از دم او

عالم همه سایه است از عالم او

تاج سر کیقباد و جمشید ارزد

خاک قدم سوختگانِ غم او

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از اوحدالدین کرمانی
کمال‌الدین اسماعیل

خون گشت دلم ز زخم بی مرهم او

بر خاک چنانکه می شمردم دم او

تا بازپسین نفس کز وکشت جدا

می گفت مرا که الله الله غم او

امیرخسرو دهلوی

لاله دمد از خون شهیدان غم او

تا حشر در آیند به خوان علم او

از جور و وفا و ستم هر که بپرسی

در عشق مساوی ست وجود و عدم او

می زد رقم غالیه نقاش سیه کار

[...]

جامی

آن سرو که شادند جهانی به غم او

هر سو که خرامد سر ما و قدم او

باشد ستم از یار کرم شکر که بگذشت

در حق من خسته دل از حد کرم او

بر لوح دلم صورت خط تو رقم زد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه