اوحدالدین کرمانی
»
دیوان رباعیات
»
الباب الحادی عشر: فی الطامات و فی الاقاویل المختلفة
»
الفصل الثانی - فی الاقاویل المختلفة خدمة السلطان
»
شمارهٔ ۸۵
بادا! چو رسی به زلف مشک افشانش
در گوش بگوی این سخن پنهانش
کان شیفته را کز تو فلک دور افکند
یاد تو همی کرد برآمد جانش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر از عشق و دلبستگی سخن میگوید. او از شخصی میخواهد که وقت ملاقات محبوبش به زلف زیبای او اشاره کند و بگوید که آن دلبسته، حتی با وجود دوری از محبوب، همچنان یاد او را در دل دارد و جانش به خاطر عشقش پر از غم است.
هوش مصنوعی: ای باد! زمانی که به زلف خوشبو و زیبای او رسیدی، در گوشش این سخن پنهان را بگو.
هوش مصنوعی: کسی که به عشق تو مجروح و رنجیده شده است، به خاطر یاد تو همواره در حال فکر کردن و نشاندن جانش بر بالای آسمان عشق توست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
غنچه که چو پسته لب شود خندانش
از کم عمری بر لبش آمد جانش
چون نیست به جز نیست شدن درمانش
خون میبچکد به درد از پیکانش
هر شه که زعدل شد شعار و شانش
نافذ باشد به ملک در فرمانش
ملک چو گوی و عدل چوگان، به مثل
گوی آن نبود که باشد آن چوگانش
عشقت که بدل گرفته ام چون جانش
در دست و بصبر می کنم درمانش
وز غایت عزت که خیالت دارد
در خانه چشم کرده ام پنهانش
مجموع حروف یک الف می خوانش
با اصل الف به نقطه ای می دانش
نی نی چو یکی نقطه بود اصل الف
یک نقطه بگو معانی قرآنش
عقل است کسی که شه برد فرمانش
عقل است سری که گم بود سامانش
ما بنده عشقیم که در هر نفسیش
عیدیست که صد هزار جان قربانش
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.