گنجور

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عطار

غنچه که چو پسته لب شود خندانش

از کم عمری بر لبش آمد جانش

چون نیست به جز نیست شدن درمانش

خون میبچکد به درد از پیکانش

اوحدالدین کرمانی

بادا! چو رسی به زلف مشک افشانش

در گوش بگوی این سخن پنهانش

کان شیفته را کز تو فلک دور افکند

یاد تو همی کرد برآمد جانش

سیف فرغانی

عشقت که بدل گرفته ام چون جانش

در دست و بصبر می کنم درمانش

وز غایت عزت که خیالت دارد

در خانه چشم کرده ام پنهانش

شاه نعمت‌الله ولی

مجموع حروف یک الف می خوانش

با اصل الف به نقطه ای می دانش

نی نی چو یکی نقطه بود اصل الف

یک نقطه بگو معانی قرآنش

اهلی شیرازی

عقل است کسی که شه برد فرمانش

عقل است سری که گم بود سامانش

ما بنده عشقیم که در هر نفسیش

عیدیست که صد هزار جان قربانش

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه