گنجور

 
 
غزل – کتابخانه و آموزش شعر فارسی
عطار

غنچه که چو پسته لب شود خندانش

از کم عمری بر لبش آمد جانش

چون نیست به جز نیست شدن درمانش

خون میبچکد به درد از پیکانش

اوحدالدین کرمانی

هر شه که زعدل شد شعار و شانش

نافذ باشد به ملک در فرمانش

ملک چو گوی و عدل چوگان، به مثل

گوی آن نبود که باشد آن چوگانش

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از اوحدالدین کرمانی
سیف فرغانی

عشقت که به دل گرفته‌ام چون جانش

دردست و به صبر می‌کنم درمانش

وز غایت عزت که خیالت دارد

در خانهٔ چشم کرده‌ام پنهانش

اهلی شیرازی

عقل است کسی که شه برد فرمانش

عقل است سری که گم بود سامانش

ما بنده عشقیم که در هر نفسیش

عیدیست که صد هزار جان قربانش

طالب آملی

این روضه که نام گشت هندستانش

خلدیست ترو تازه گل و ریحانش

خاکش نمکینست بحدی که بود

در سبزه همان ملاحت سبزانش

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه