گنجور

 
عرفی شیرازی
 

تا بود سراسیمه دلم دربدری بود

انشدیشه دل خانگی و دل سفری بود

هرگاه که اندیشه عنان در کف من داشت

کارم همه در کاسه صاحب نظری بود

با آنکه نمیداد امان سیلی فقرم

دائم سرمن در هوس تاجوری بود

هرگاه که مژگان مرا شوق تو برداشت

گر قطره و گردجله سرشکم جگری بود

در بسته اندیشه بجز خار ندیدم

گلها همه درخوابگه بیخبری بود

نگسسته زهم جذبه توفیق و گرنه

شبگیر طلب بر اثر بی بصری بود

جمعیت عرفی همه زانست که عمری

سودا گر بازار چه بی هنری بود