گنجور

شمارهٔ ۶۷

 
عرفی
عرفی شیرازی » مثنویات
 

تا بود سراسیمه دلم دربدری بود

انشدیشه دل خانگی و دل سفری بود

هرگاه که اندیشه عنان در کف من داشت

کارم همه در کاسه صاحب نظری بود

با آنکه نمیداد امان سیلی فقرم

دائم سرمن در هوس تاجوری بود

هرگاه که مژگان مرا شوق تو برداشت

گر قطره و گردجله سرشکم جگری بود

در بسته اندیشه بجز خار ندیدم

گلها همه درخوابگه بیخبری بود

نگسسته زهم جذبه توفیق و گرنه

شبگیر طلب بر اثر بی بصری بود

جمعیت عرفی همه زانست که عمری

سودا گر بازار چه بی هنری بود



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.