گنجور

شمارهٔ ۶۱

 
عرفی
عرفی شیرازی » مثنویات
 

گر خدا یار دلنواز نداد

بنوازش مرا نیاز نداد

آنکه خوی پلنگ داد مرا

دل و طبع زمانه ساز نداد

در دم افزود روز گونه وصل

که سزای شب دراز نداد

چون بخود دوست داریم که فلک

یک نشیب مرا فراز نداد

سیم قلب حیات از خست

چرخ دانم گرفت و باز نداد

تا بنازم کشد درآخر کار

اولم دیدگان باز نداد

بس که عرفی بزرق شهرت داشت

قلب او را کسی گداز ندارد

بسر انجام جم وکی چه نهم بیهده گوش

کمترین بازی افلاک همان خواهد بود

عرفی از دیر مغان دست نداری هر چند

بر دلت بستن زنار گران خواهد بود



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن