گنجور

 
عرفی شیرازی
 

گر خدا یار دلنواز نداد

بنوازش مرا نیاز نداد

آنکه خوی پلنگ داد مرا

دل و طبع زمانه ساز نداد

در دم افزود روز گونه وصل

که سزای شب دراز نداد

چون بخود دوست داریم که فلک

یک نشیب مرا فراز نداد

سیم قلب حیات از خست

چرخ دانم گرفت و باز نداد

تا بنازم کشد درآخر کار

اولم دیدگان باز نداد

بس که عرفی بزرق شهرت داشت

قلب او را کسی گداز ندارد

بسر انجام جم وکی چه نهم بیهده گوش

کمترین بازی افلاک همان خواهد بود

عرفی از دیر مغان دست نداری هر چند

بر دلت بستن زنار گران خواهد بود