گنجور

 
عرفی شیرازی
 

کسی کو در تب عشق تو نبض خویشتن گیرد

نه عیب خودپرستی هر زمان بر مرد و زن گیرد

دم عیسی بخنداند گل امید صیادی

که در فصل بهاران دام او مرغ چمن گیرد

مه کنعان بخوابست ای صبا بر برهمن بگذر

که گرگی ناگهان دنبال بوی پیرهن گیرد

ازآن با رعشق هرگز التفاتی نیست تقوی را

که عاشق نکته با زاهد بکیش برهمن گیرد

شدم در گوشه تنها که ریزم خون خود عرفی

مبادا وقت مردن ناشناسی دست من گیرد