گنجور

 
عرفی شیرازی
 

شکستن دل ما کار زور بازو نیست

هلاک اهل وفا جز بنوش دارو نیست

بعیب جوئی مجنون بدم ولی گویم

خوشا دلی که تسلی بچشم آهو نیست

چنین گلی نه از این لاله زار دهر برست

وگرنه نیست سخن در جهان که خود رو نیست

علاج زخم نه بازوی چاره خواست کند

سرم که همدم درد است بار زانو نیست

ز فیض طبع کسی سحرساز شد عرفی

وگرنه چون دگران شاعر است جادو نیست