گنجور

 
واعظ قزوینی

دمی بشمع کرامت، چو تندی خو نیست

خطی بحرف سعادت چو چین ابرو نیست

بهای گوهر مردم بود بآب حیا

بفرق خاک کسی را که آب دررو نیست

زمغز پوچ بود پیش مرد آزاده

سری که روز وشب از فکر حق بزانو نیست

زبحر غفلت دنیای درون ترا خطری

چوچار موجه خواب چهار پهلو نیست

که میکند نگه اکنون بروی فضل و هنر

درین زمانه نظر جز بچشم و ابرو نیست

درین زمانه بجا نیست اعتبار کسی

ندارد آینه رو، پشتش ار بپهلو نیست

جداست غیرت مردی و، خوی تند جدا

که طاق ابروی مردانه چین ابرو نیست

سخنوریست بتحریک دل مرا واعظ

بنان اگر نبود، خامه خود سخنگو نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اثیر اخسیکتی

دلی که بسته این پیرزال جادو نیست

همیشه خسته زخم جهان بدخو نیست

سرای داد ندانم کدام سوست و لیک

ز هفت پاره ی شهر حدوث زین سو نیست

نه موضع سر پنجه است دست کوته دار

[...]

جامی

به خوبی خم ابروی تو مه نو نیست

چو شمع روی تو ماه آفتاب پرتو نیست

هزار زخم کهن بر دلم ز تیغ تو هست

بیا که مرهم آن جز جراحت نو نیست

قلم به نسخ خط مهوشان بکش کامروز

[...]

عرفی

شکستن دل ما کار زور بازو نیست

هلاک اهل وفا جر به نوشدارو نیست

به عیب جویی مجنون بدم ولی گویم

خوشا دلی که تسلی به چشم آهو نیست

چنین گلی نه از این لاله زار دهر برست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه