گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
عرفی شیرازی
 

جانم ز سینه برزده دامان برآمده

گویا بعزم خدمت جانان برآمده

ناز و غرور کی نهد از سرکه این نهال

گوئی بر آب دیده رضوان برآمده

با دل بگوی عیب شهادت که این اسیر

تا بود در میان شهیدان برآمده

آشفتگی که صید تو گوید که این شکار

بسیار دست و پا زده تا جان برآمده

گویا که درد و داغ توام یار بوده است

کز سینه جان غمزده گریان برآمده

شوق دلم بدادن جان بین که گاه نزع

یک ناله برکشیده و صد جان برآمده

طوریست دیر ما که درو جلوه کرده است

حسنی که صد کلیم زایمان برآمده

مرهم اگر نسوخته درچاک سینه چیست

این شعله کز شکاف گریبان برآمده

هرگاه گفته ایم که عرفی اسیر کیست

آه از نهاد گبر و مسلمان برآمده

تا خون نخوری چاشنی درد ندانی

تا دل ندهی آنچه بمن کرد ندانی

تا بوی گلی نشنوی وکم نکنی ناز

آشفتگی باد چمن گرد ندانی

تا سر نشود خاک بجولانگه معشوق

برسرمه مقدم شدنی گرد ندانی

ذوق غم معشوق ببازی نتوان یافت

برخیز که منصوبه از این نرد ندانی

می نوشم وگلگون شوم و بیهده خندم

تا از غم دنیا رخ من زرد ندانی

ای آنکه بدرد دل عرفی جگرت سوخت

امید که حال دل بی درد ندانی