گنجور

 
عرفی شیرازی
 

گلی ناچیده بوئی ناکشیده زین چمن رفتم

بتلخی رفتم اینک در میان این سخن رفتم

بدنیا نیست بازاری مرا این سودم ازو وی بس

که عریان آمدم اکنون چو رفتم بی کفن رفتم

نه کوششهای فرهادی نه سودای زلیخائی

از این هنگامه آخر شرمسار مرد و زن رفتم

نه یارب را جوابی آمده نی یا صنم عرفی

ز دیر و کعبه حیران تا در بیت الحزن رفتم