گنجور

 
نورس دماوندی

همین نه حسن رخش گل به نوبهار نداشت

ز نغمه‌های لب ما یکی هَزار نداشت

به دست ماست ز ریحان باغ حُسن سَنَد

کدام آینه‌ی دل ز خط غبار نداشت

به هر دو نشأه نشد تر دماغ کیفیت

کسی که در نظر آن چشم پرخمار نداشت

به دل نشسته مرا همچو نشئه در صهبا

خدنگ غمزه مگو ذوق این شکار نداشت

مدام مستی چشم تو را زیاده نمود

شراب لعلی خون دلم خمار نداشت

ز ناخن تو کشد خط به خون خود هر دم

ز دست و پای تو رنگی مگو نگار نداشت

ز رنگ و بوی جهان گل به چشمت افتاده است

تو را چو ذوق نگه چشم اعتبار نداشت

حریص را که غرض اسم و رسم بود آخر

اثر ز نام به جز لوح بر مزار نداشت

کسی ز قطره شکایت نکرد با طوفان

دلم ز جور تو نالش ز روزگار نداشت

روانه نورس از آن کرد قاصد جان را

به راه وعده چو دل تاب انتظار نداشت

 
 
گوهر
اسیر شهرستانی

فلک ز کام من سفله کیش عار نداشت

دلم دماغ سرانجام اعتبار نداشت

به کوه و دشت جنون سوده گشت پای طلب

به بیزبانی من عشق خاکسار نداشت

بهار عنبر خاکستر شهید وفا

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از اسیر شهرستانی
جویای تبریزی

به چشم اهل دل آن اشک اعتبار نداشت

که لخت لخت جگر را به روی کار نداشت

کدام شمع در این تیره خاکدان افروخت

که تا سحر به رهش چشم انتظار نداشت

مپرس حاد دل تیره ام که از دم صبح

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه