گنجور

 
نورس دماوندی

خال لب تو شاهد داغ دل من است

داغ محبت تو چراغ دل من است

از بس که محو باده‌ی لعل تو گشته است

خطّ لب تو خطّ ایاغ دل من است

خون گرمی ای که از دم تیغ تو دیده‌ام

خورشید حشر پنبه‌ی داغ دل من است

با یار زلف حور بود موج اشک و آه

بی او نظاره موی دماغ دل من است

تعلیقه‌ی نیاز بود خطّ سبز یار

از قید زلف وقت فراغ دل من است

خورشید داغ لاله‌ی گلزار حسن اوست

انجم سواد شبنم باغ دل من است

چون رشته‌ای که بی‌گهرش تاب می‌رود

آشفته زلف او به سراغ دل من است

بی درد باختی که فراموش کرده‌ای

شرط محبتی که به باغ دل من است

نورس چرا به دست و لب من نمی‌رسد

سیب ذقن که میوه‌ی باغ دل من است