مژه در گهر گرفتم که نظر کنی نکردی
به رهت نثار کردم که گذر کنی نکردی
گله آه از تو دارم که چه کرده ای تو با من
به فلک تو را رساندم که اثر کنی نکردی
چو نی از دم نوازش همه عمر زهر غم را
به تو تنگ از آن گرفتم که شکر کنی نکردی
چو صدف لبی گشودم گهر دلم شکستی
مس خویش را کشیدم که تو زر کنی نکردی
به تو عرض درد کردم که دوا کنی فزودی
ز تو بود چشم بینش که نظر کنی نکردی
همه دم چو شعله داری تو هوای سرکشی را
نفس آتشین نمودم که حذر کنی نکردی
دم رفتن تو غافل ز حیات خود گذشتم
قسمت به جان چو دادم که خبر کنی نکردی
وطن تو خاطر من تو مقیم دور گردی
ز چنین دیار گفتم که سفر کنی نکردی
تو سیاهی از سفیدی نکنی چو فرق سوزم
به دمی شب فراقم تو سحر کنی نکردی
تو به این عیار جوهر چه در تصنع
به تو صنعتی نمودم که هنر کنی نکردی
سبق وفا نوشتم که ز بر کنی نخواندی
گرهی چو قطره بستم که گهر کنی نکردی
ز صفای لوح نورس رقم غبار خاطر
به ملازمان نوشتم که به در کنی نکردی


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.