گنجور

 
 
زنده‌رود
فیاض لاهیجی

باز دارد عشق در آغوش بیهوشی مرا

غم مهیّا می‌کند اسباب مدهوشی مرا

با زبان بی‌زبانی می‌کنم تقریر شوق

کرده ذوق گفتگو سرگرم خاموشی مرا

مدّتی شد تا ز معراج قبول افکنده است

[...]

نورس دماوندی

بود از تیغ زبان فکر زره‌پوشی مرا

جوشن داودیی شد مُهر خاموشی مرا

بس که من بیگانگی از آشنایان دیده‌ام

یادگار دوستان باشد فراموشی مرا

اختلاطم بس که چسبان است با افتادگی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه