گنجور

 
فیاض لاهیجی

باز دارد عشق در آغوش بیهوشی مرا

غم مهیّا می‌کند اسباب مدهوشی مرا

با زبان بی‌زبانی می‌کنم تقریر شوق

کرده ذوق گفتگو سرگرم خاموشی مرا

مدّتی شد تا ز معراج قبول افکنده است

طرّة او در سیه چاه فراموشی مرا

خلعت سر تا به پایی دوختم از داغ عشق

چشم مستش کرد تکلیف سیه‌پوشی مرا

دیده‌ام تا حلقه‌های زلف چین بر چین او

می‌شود فیّاض ذوق حلقه در گوشی مرا

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
طالب آملی

شور بلبل میدهد یاد از قدح نوشی مرا

نکهت گل میکند تکلیف بیهوشی مرا

هرزمان برلب یکی دریای آتش می‌نهم

از قضا امروز می‌آید قدح نوشی مرا

نالهٔ مرغ چمن گم کرده سیر آهنگ نیست

[...]

جویای تبریزی

می دهد طرز نگاهت یاد می نوشی مرا

یاد آغوشت کند گرم همآغوشی مرا

قطره ای در کام دل از جام درد او چکید

می برد تا منزل تحقیق بیهوشی مرا

نورس دماوندی

بود از تیغ زبان فکر زره‌پوشی مرا

جوشن داودیی شد مُهر خاموشی مرا

بس که من بیگانگی از آشنایان دیده‌ام

یادگار دوستان باشد فراموشی مرا

اختلاطم بس که چسبان است با افتادگی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه