گنجور

 
نورس دماوندی

به هند می بردم بازی زمانه ی ایران

که فیل بند مرا کرده شاخ شانه ی ایران

سواد مردمی از هند روشن است نظر را

رمیده همچو نگاهم ز چشمخانه ی ایران

ز چار باغ به طاووس خانه بال گشایم

مرا است رغبت پرواز ز آشیانه ی ایران

چو طایرم قفس آموز آدمیت اصلی است

بهشت دام تمنای آب و دانه ی ایران

به جنگ بسته سماجت چو کشتی هم چون دف

تر است دامن عیش من از ترانه ی ایران

چرا به هند که نزدیکتر بود نروم من

بود زیاده ز فرسنگ ره بهانه ی ایران

ز هند برگ و نوایی به چنگ دبدبه آرم

که بانگ نوحه کند طبل شادیانه ی ایران

چو داغ غنچه ی خشخاش خون حوصله در دل

به جوش نشاه ی هند است در میانه ی ایران

چو قصه خوان من ارباب دولتش ز خلاف اند

به خواب هند مرا می برد فسانه ی ایران

ز هجر چاشنی ذوق وصل می شود افزون

به هند می کشدم عشق غایبانه ی ایران

به گرم خانه ی هندوستان برهنه روانم

نماند آب مروت چو در خرانه ی ایران

کسی که عالم معنی شود مسخر طبعش

شود چو نورس صاحب سخن یگانه ی ایران