به هند میبردم بازی زمانهٔ ایران
که فیل بند مرا کرده شاخ شانهٔ ایران
سواد مردمی از هند روشن است نظر را
رمیده همچو نگاهم ز چشمخانهٔ ایران
ز چار باغ به طاووس خانه بال گشایم
مراست رغبت پرواز زآشیانهٔ ایران
چو طایرم قفسآموز آدمیت اصلیست
بهشت دام تمنای آب و دانهٔ ایران
به جنگ بسته سماجت چو کشتی هم چون دف
تراست دامن عیش من از ترانهٔ ایران
چرا به هند که نزدیکتر بوَد نروم من
بوَد زیاده ز فرسنگ ره بهانهٔ ایران
ز هند برگ و نوایی به چنگ دبدبه آرم
که بانگ نوحه کند طبل شادیانهٔ ایران
چو داغ غنچهٔ خشخاش خون حوصله در دل
به جوش نشئهٔ هند است در میانهٔ ایران
چو قصهخوان من ارباب دولتش ز خلافند
به خواب هند مرا میبرد فسانهٔ ایران
ز هجر چاشنی ذوق وصل میشود افزون
به هند میکشدم عشق غایبانهٔ ایران
به گرمخانهٔ هندوستان برهنه روانم
نماند آب مروّت چو در خزانهٔ ایران
کسی که عالم معنی شود مسخر طبعش
شود چو نورس صاحبسخن یگانهٔ ایران