گنجور

 
نورس دماوندی

دست و پا از خون چو مژگان در حنا می داشتم

گر زعهد مردمان چشم وفا می داشتم

گر نمی افتاد بر سر سایه همت مرا

سایبانی بر سر از بال هما می داشتم

من که چون آیینه خود را کرده ام محو از خیال

مدعی بودم به خود گر مدعا می داشتم

از کدورت غوطه در خون جگر می زد دلم

گر زنور چشم خود چشم صفا می داشتم

دیده و دل را رگ جان نیش افعی می نمود

گر ز بی دردی زکس چشم دوا می داشتم

تا زخود بیگانه ام دارد دلم آسایشی

در خطر بودم اگر یک آشنا می داشتم

نیش نازم بر جگر با بی نیازی می زنند

تا بود احوال اگر چشم عطا می داشتم

تنگ چشمی های مردم بود راه آورد من

گر به راه مطلب خود نقش پا می داشتم

بخیه ی اشکم نمی افتاد از مژگان به رو

راز خود را در میان گر با خدا می داشتم

می گشودم چشمه ی خون از رگ مژگان خصم

همچو نورس گر دماغ ماجرا می داشتم