گنجور

 
نورس دماوندی

دست و پا از خون چو مژگان در حنا می داشتم

گر زعهد مردمان چشم وفا می داشتم

گر نمی افتاد بر سر سایه همت مرا

سایبانی بر سر از بال هما می داشتم

من که چون آیینه خود را کرده ام محو از خیال

مدعی بودم به خود گر مدعا می داشتم

از کدورت غوطه در خون جگر می زد دلم

گر زنور چشم خود چشم صفا می داشتم

دیده و دل را رگ جان نیش افعی می نمود

گر ز بی دردی زکس چشم دوا می داشتم

تا زخود بیگانه ام دارد دلم آسایشی

در خطر بودم اگر یک آشنا می داشتم

نیش نازم بر جگر با بی نیازی می زنند

تا بود احوال اگر چشم عطا می داشتم

تنگ چشمی های مردم بود راه آورد من

گر به راه مطلب خود نقش پا می داشتم

بخیه ی اشکم نمی افتاد از مژگان به رو

راز خود را در میان گر با خدا می داشتم

می گشودم چشمه ی خون از رگ مژگان خصم

همچو نورس گر دماغ ماجرا می داشتم

 
 
گوهر
امیرخسرو دهلوی

یاد باد آن کز لبش هر لحظه جامی داشتم

وز می وصلش به نو هر روز جامی داشتم

مست آن ذوقم که در دور خمار چشم او

زان لب یاقوت گون عیش مدامی داشتم

آخر، ای جان، یاد کن یک شب ز دور افتادگان

[...]

صائب

گر به ملک بیخودی امید جامی داشتم

می شدم بیرون ز خود چندان که پا می داشتم

نرمی ره شد چو محفل تاروپود خواب من

جای گل ای کاش آتش زیر پا می داشتم

کاسه من هم اگر بی مغز می بود از ازل

[...]

قصاب کاشانی

گر در این ظلمت چراغی پیش پا می‌داشتم

راه بر سرچشمه آب بقا می‌داشتم

سرنگون از چه نمی‌افتادم از خود بی‌خبر

چشم اگر بر نقش پای رهنما می‌داشتم

می‌زدم بر سنگ بس رنجیده‌ام از روزگار

[...]

حزین لاهیجی

دست بر دل کی درین وحشت سرا می داشتم؟

برق می گشتم اگر نیروی پا می داشتم

درد را یاران به منّت بر دل ما می نهند

آه اگر زین سفلگان چشم دوا می داشتم

گر امید التفاتی بود از خاک رهش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه