گنجور

 
نورس دماوندی

اگر تاری ز زلف آن پری رو در بغل دارم

خُتَن در آستین گلزار شب بو در بغل دارم

دلم از عارضش با خال و خط مربوط تر باشد

از این گلشن همین گل های خود رو در بغل دارم

کشد مد نفس در سنبلستان سر زلفش

دلی چون غنچه دفتر خانه ی بو در بغل دارم

نه تنها نسخه ی فردوس دل باشد ز رخسارش

سواد محشری زان زلف و گیسو در بغل دارم

چو دل دستک زن از رقص طپیدن یوسف خود را

به مصر جان چو شاهین ترازو در بغل دارم

به دارالملک وصلش پنج نوبت می توانم زد

که سیمین ساق خود را چار زانو در بغل دارم

به عشقش گرم از دم سردی اغیار می گردم

زمستان است یار آتشین رو در نظر دارم

دل اشکم ز سودایش فرنگ آرزو باشد

تمام عمر آن زنار گیسو در بغل دارم

رقیبم باد و رویی چار خرب از رشک خواهد زد

نگارین پنجه ام را چار ابرو در بغل دارم

طپیدن های دل نورس مرا غماز می گردد

که این آیینه چون طوطی سخنگو در بغل دارم