نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۵

از قفس روزی که مصر آرزو می ساختم

بر سر بازار شهرت چهار سو می ساختم

یاد آن نقشی که در بزم تو از دل سادگی

هر نفس چون خانه ی نقاش رو می ساختم

داشتم کیفیت آن چشم میگون در نظر

شیشه می پیچیدم زاشک از دل سبو می ساختم

هر دم از محراب ابرویی به تقریب نماز

چون صف مژگان به خون دل وضو می ساختم

زخم دل بر بخیه می زد خنده ی دندان نما

از رگ جان رشته گر بهر رفو می ساختم

گشته ام در بزمش از افسون به این رنگ آشنا

خویش را می سوختم چون عود و بو می ساختم

زان گل رخسار اگر بی پرده رنگی داشتم

خویش را چون بو نهان در جستجو می ساختم

بود در قید سیه کاری دل من چون نگین

خویش را از سادگی تا نامجو می ساختم

تا از او بیگانه ام عالم ز من بیگانه اند

عالم از من بود گر خود را از او می ساختم

می نمودم پایتخت خویش تاج آفتاب

همچو شبنم گر نگین از آبرو می ساختم

گر چه با کس نیست کاری در جهان نورس مرا

هر که کاری داشت با او کار او می ساختم