بس که در طفلی غمش شد اضطراب افزای دل
جنبش گهواره ام بود از طپیدن های دل
تکمه های قطره ی اشکم به چاک آستین
گوهری باشد صدف پرورده ی دریای دل
چون نباشد خاطرم از بوی گل آشفته تر
سنبل زلف تو شد سرمایه ی سودای دل
بس که از تیغ تو گردد محو لذت کام جان
جوید از ناسور مرهم زخم خون پالای دل
بی نشان تر شد زمیم آن دهان در سینه ام
یافت تا در قاف عشقش آشیان عنقای دل
جان من گر کفر باشد رسم دلجویی تو را
در خم زنار زلفت باد خالی جای دل
گر چه نورس خصم جان شد ماه ترسا زاده ام
چون دم عیسی لبش باشد حیات افزای دل



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به غم و اندوه دل اشاره دارد که از دوران کودکی بر او سایه افکند. او با احساساتی نظیر اضطراب و درد، از اشکهایش به عنوان الماسهای دل یاد میکند و زلف محبوب را سرمایهای از عشق میداند. همچنین، از لذتهای کوتاهمدت و زخمهای عاطفی سخن میگوید و عشق را به عنوان آشیانهای برای روح خود معرفی میکند. در نهایت، شاعر به تضاد میان عشق و کفر اشاره میکند و اعتراف میکند که هر چند در عشقش چالشهایی دارد، این عشق به زندگی و شادی او رونق میبخشد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
صد هزاران همچو ما غرقه در این دریای دل
تا چه باشد عاقبتشان وای دل ای وای دل
گر امان خواهی امانی ندهدت آن بیامان
میکشد جان را از این گل تا به سربالای دل
هر نواحی فوج فوج اندر گوی یا پشتهای
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.