گنجور

 
نورس دماوندی

از اشک و آه شرح دهد داستان شمع

جز دل کسی نساخته حرف از زبان شمع

پروانه های سوختن انسا نموده اند

سرکرده اند تا قلم امتحان شمع

تا دیده آب و آتشم از سر گذشته اند

افتاده است شعله ی اشکم به جان شمع

گل می کند شکفتگی ما ز سوختن

در پرده ی همند بهار و خزان شمع

شب گرم قطره می شود از آه آتشین

اشکم که رفته است عنان بر عنان شمع

سر راز رمح آه نمی دزد و آسمان

هرگز کسی ندیده سری بر سنان شمع

سر رشته ای ز نور خداوند در کفش

تا از گداز، آب نشد استخوان شمع

نورس که دل ندهد به لب لعل آتشین

در ماهتاب شعله فرو شد کتان شمع