از اشک و آه شرح دهد داستان شمع
جز دل کسی نساخته حرف از زبان شمع
پروانه های سوختن انسا نموده اند
سرکرده اند تا قلم امتحان شمع
تا دیده آب و آتشم از سر گذشته اند
افتاده است شعله ی اشکم به جان شمع
گل می کند شکفتگی ما ز سوختن
در پرده ی همند بهار و خزان شمع
شب گرم قطره می شود از آه آتشین
اشکم که رفته است عنان بر عنان شمع
سر راز رمح آه نمی دزد و آسمان
هرگز کسی ندیده سری بر سنان شمع
سر رشته ای ز نور خداوند در کفش
تا از گداز، آب نشد استخوان شمع
نورس که دل ندهد به لب لعل آتشین
در ماهتاب شعله فرو شد کتان شمع