گنجور

 
نورس دماوندی

قیامت کرده ای از جلوه های قد چالاکش

چراغان تجلی نقشی از روی عرقناکش

بخز داغی نباشد دسترس ما را ز بی برگی

سر سودایی داریم پا انداز فتراکش

ز احوال مصور صورت آگاهی نمی دارد

ز نی تا چند برآب تصور نقش ادراکش

ز نی تا چشم بر هم از دل ما دود برخیزد

مپرس از برق آتش دستی مژگان بی باکش

قیامت را گل آغوش می گردد غبار من

دمی گر سایه اندازد به خاکم سرو چالاکش

شهید حیرت خط تو را تا دامن محشر

شود نشو و نما صحرا ز خیال سبزه ی خاکش

زبس دور از تو نورس خسته ی شمشیر غم باشد

چکد چون اشک خون طاقت از مژگان نمناکش

 
 
گوهر
صائب

که حد دارد تواند شد طرف با حسن بیباکش ؟

که با آن سرکشی چون سایه باشد سرو در خاکش

نمی دانم به چشم خیره شبنم چه میسازد

گل رویی که نتوان از لطافت کرد ادراکش

به خون یک جهان عاشق چه خواهد کرد، حیرانم

[...]

سحاب اصفهانی

نه از پیوند هر آلوده دامانی بود باکش

همین ترسد ز من آلوده گردد دامن پاکش

نیابی هرگز آسایش گرت هر کشته‌ای خواهد

که از راه وفا یک بار آیی بر سر خاکش

گهی از خار خار سینهٔ چاکم شود آگه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه