نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۸

قیامت کرده ای از جلوه های قد چالاکش

چراغان تجلی نقشی از روی عرقناکش

بخز داغی نباشد دسترس ما را ز بی برگی

سر سودایی داریم پا انداز فتراکش

ز احوال مصور صورت آگاهی نمی دارد

ز نی تا چند برآب تصور نقش ادراکش

ز نی تا چشم بر هم از دل ما دود برخیزد

مپرس از برق آتش دستی مژگان بی باکش

قیامت را گل آغوش می گردد غبار من

دمی گر سایه اندازد به خاکم سرو چالاکش

شهید حیرت خط تو را تا دامن محشر

شود نشو و نما صحرا ز خیال سبزه ی خاکش

زبس دور از تو نورس خسته ی شمشیر غم باشد

چکد چون اشک خون طاقت از مژگان نمناکش