گنجور

 
نورس دماوندی

ناوکش راست به دلها سروکاری که مپرس

عشق در راه هوس ریخته خاری که مپرس

گر حنایی شده سرپنجه ی مژگان چه عجب

می خورم خون دل از دست نگاری که مپرس

زنگ روشنگر آیینه ی ادراک من است

دیده روشن شده از خط غباری که مپرس

از نظر بازی آن گل مژه ام گلزار است

خارم آورده در آغوش بهاری که مپرس

جان بر آن خال بناگوش نظر دوخته است

بر سر تیره دل آورده شکاری که مپرس

دم عیسی است غبار ره صید افکن من

شد سرم بسته ی فتراک سواری که مپرس

امشب از حسرت یاقوت لبش مژگانم

چون رگ لعل به خون داشت مداری که مپرس

ای که می می کشی از ساغر چشم مظلوم

دارد این باده سرجوش خماری که مپرس

نورس از یاری اقبال به همدستی شوق شوق

کرده ام عهده وفا تازه به یاری که مپرس

 
 
گوهر
صائب

باز دارم به نظر خط غباری که مپرس

سایه کرده است به من ابر بهاری که مپرس

نیست در رفتن دل هیچ گناهی از من

کششی دیده‌ام از جلوه یاری که مپرس

گر چو گل چاک زنم جامه جان معذورم

[...]

خالد نقشبندی

بازم افتاد به دل داغ نگاری که مپرس

لاله زاری است پر از لاله عذاری که مپرس

گشته جان صید بت تازه شکاری که مگوی

شده دل بسته فتراک سواری که مپرس

تا غبار فتن انگیخته در دور قمر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه