گنجور

 
خالد نقشبندی

بازم افتاد به دل داغ نگاری که مپرس

لاله زاری است پر از لاله عذاری که مپرس

گشته جان صید بت تازه شکاری که مگوی

شده دل بسته فتراک سواری که مپرس

تا غبار فتن انگیخته در دور قمر

از خطش ره به دل آورده غباری که مپرس

تا برون شد به سفر می کشد از قطره اشک

خون دل دم به دم از از دیده قطاری که مپرس

گو دگر میکده را در نگشاید خمار

که مرا هست از آن دیده خماری که مپرس

موسم تیر کنم گریه بحال بلبل

دارم از هجرت گل ناله زاری که مپرس

تا شد از خنده گل صحن گلستان خالی

سر فرو برده به دل چنگل خاری که مپرس

در نظم گهر اشک جدایی خالد

به هم آورده به امید نثاری که مپرس

 
 
 
زنده‌رود
صائب

باز دارم به نظر خط غباری که مپرس

سایه کرده است به من ابر بهاری که مپرس

نیست در رفتن دل هیچ گناهی از من

کششی دیده‌ام از جلوه یاری که مپرس

گر چو گل چاک زنم جامه جان معذورم

[...]

نورس دماوندی

ناوکش راست به دلها سروکاری که مپرس

عشق در راه هوس ریخته خاری که مپرس

گر حنایی شده سرپنجه ی مژگان چه عجب

می خورم خون دل از دست نگاری که مپرس

زنگ روشنگر آیینه ی ادراک من است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه